أحمد بن الحسين البيهقي / مترجم محمود مهدوى دامغانى

14

دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي )

( 1 ) شدند و زد و خورد ميان ما شروع شد ، مردم اطراف ما جمع شده بودند . دائى من پرسيده بود چه خبر شده است ؟ گفته بودند عمر مسلمان شده است ، او در ميان حجر به پا خاست و در حالى كه اشاره مىكرد گفت من خواهرزاده‌ام را در پناه خود گرفتم ، و مردم دست از من برداشتند . من دوست نميداشتم كه ببينم مسلمانان زد و خورد مىكنند و من سهمى نداشته باشم ، پيش دائى خود رفتم و گفتم من حمايت و پناه دادن ترا بخودت بر مىگردانم و نميخواهم ، گفت هرطور كه خودت ميخواهى ، پس از آن همواره يا مىزدم و يا مىخوردم تا خداوند اسلام را عزت بخشيد . از انس بن مالك هم روايت شده است كه مىگفت عمر در حالى كه شمشير بسته بود از خانه بيرون آمد ، مردى از بنى زهره او را ديد و پرسيد اى عمر كجا ميروى ؟ گفت ميروم تا محمد ( ص ) را بقتل برسانم ، آن مرد گفت بر فرض كه محمد را كشتى چگونه از بنى هاشم و بنى زهره در امان خواهى ماند ، عمر گفت مثل اينكه تو هم مسلمان شده‌اى ؟ و آيين خود را ترك گفته‌اى ، گفت آيا ميخواهى ترا به موضوع شگفت آورترى خبر دهم كه شوهر خواهر و خواهرت مسلمان شده‌اند و آيين ترا رها كرده‌اند ، عمر سخت خشمگين به راه افتاد و نزد آن دو آمد ، مردى از مهاجران بنام خباب هم در خانهء ايشان بود كه چون صداى عمر را شنيد خود را پنهان ساخت ، عمر نزد آن دو رفت و گفت اين آوائى كه شنيدم چه بود ؟ آنها سورهء طه را ميخواندند ، گفتند چيزى نبود با خود گفتگو مىكرديم . عمر گفت مثل اينكه شما دو نفر مسلمان شده‌ايد ، شوهر خواهرش گفت تصور نميكنى كه حق در غير آيين تو باشد ؟ عمر بر روى او جهيد و محكم او را بر زمين كوبيد ، در اين هنگام خواهرش بعنوان دفاع از شوهر جلو آمد عمر چنان سيلى محكمى به او زد كه خود از چهره‌اش جارى شد ، و او در حالى كه خشمگين بود فرياد برداشت كه حق در غير آيين تو است و شهادتين را تكرار كرد . عمر گفت صفحه‌اى را كه پيش شما بود بدهيد تا بخوانم و عمر از كسانى بود كه مىتوانست كتاب بخواند ، خواهرش گفت تو ناپاكى و قرآن را فقط پاكيزگان دست مىزنند ، برخيز غسل كن يا لااقل وضو بگير ، عمر برخاست و وضو